




هوس کوچ
به سرم زده. شايد هم هجرت. نمي دانم. ز اين بي دلي ها خسته شدم. دستانم را به
دستان هيچ کس مي سپارم و درد دل مي کنم با درختان. ديوانگي هم عالمي دارد
نازم به
ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز
است به بنده چه نياز است
شايد
كسي را كه با تو خنديده فراموش كني اما كسي را كه با تو اشك ريخته هرگز....
راز عشق
در این است که
باور ها
آرمان ها و اهدفتان را با یکدیگر در میان بگذارید





اگه به
من 60 ثانيه وقت بدي بگي بگو ميگم تو 10 ثانيه اول به يادم باش و50 ثانيه رو ميدم
به تو تو برام حرف بزني چون مقدسي
دوست
داشتن تمثيلی از نفس کشيدن من است، سزاواری من در زندگی، شايستگیام در بودن! ...
اگر سزا بود چنان در آغوشمیفشردم که يکی گرديم، و در آن پيکر، نه من دلتنگ میشدم،
نه او میگريخت
زندگي
قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه براي تو باشه... دلتنگي قشنگه اگه به خاطر
تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم اما تو هرجور که باشي قشنگي





کـــــــاش
!!............ کاش مـی دانستیم زندگی کوتاست ... کاش از ثانیه ها و لحظه های زندگی
لذت می بردیم کاش قلبــی رو برای شکستن انتخاب نمی کردیم کاش همه را دوست داشتیم
... کاش
از تمام
دنيا فقط چشمهايت را خواستم آيا آسمان سهم زيادي از دنياست؟
آن كس
را كه دوست داريد آزاد بگذاريد اگر متعلق به تو باشد به پيش تو باز مي گردد و گرنه
از اول هم براي تو نبوده است

لذتي که
در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق
داستان
غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن
باز مي مانندگ
عشق
هرگز قادر به تملک نیست. عشق آزادی بخشیدن به دیگری است. هدیه ای نامشروط است، عشق
معامله نیست
عشق را
دوست دارم نه در قفس
بوسه را
دوست دارم نه در هوس
تورادوست
دارم تا آخرين نفس
اي كاش
آشنائيها نبود يا به دنبالش جدائي ها نبود
يا مرا
با او نمي كردي آشنا يا مرا از او نمي كردي جدا
روي
دريچه ي قلبم نوشتم ورود ممنوع
عشق آمد
و گفت من بي سوادم

مي رسد
روزي كه بي من روزها رو سر كني
مي رسد
روزي كه مرگ رو باور كني
مي رسد
كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني


اگر
رفتم تو يادم کن. اگر مردم تو خاکم کن. اگر ماندم در اين دنيا، به مهر خود تو شادم
کن
خدايا
او را كه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش تنهاي
تنهايش نگذار...
آنگاه
كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم
حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم...

روزگاري
يك تبسم يك نگاه بهتر از گرماي صدآغوش بود اين زمان بر هر كه دل بستم وليك آتش
آغوش او خاموش بود
عشق
مطبوع ترين بخش زندگي است وازدواج فاني كننده ي آن است

عشق
تنها مرضي است كه بيمار از آن لذت ميبرد.
می توان
در غربت داغ کویر گاه آن ابری که می بارید شد
هر شهری
یه شاهی داره و هر شاهی یه تاجی... پس ما شاه هستیم و شما تاج سر!!

ميشه
مثل يه قطره اشك بعضيا رو از چشمت بندازي .... ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشكي رو
بگيري كه با رفتن بعضی ها از چشمت جاري ميشه
اگه یه
روز چشمات پر اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن. بهت قول نمی دم که
ساکتت کنم...ولی قول می دم که پا به پات گریه کنم
اگه کسی
در شهر غم خيابان دوست ، کوچهی محبت پلاک مهر، منزل مونس های شقايق را پيدا کرد
سلام مرا به اهالي آنجا برساند
نمي
دانم تو مي خواني ز چشمم حرفهايم را نمي دانم تو مي بيني نگاه بي صدايم را كه مي
گويد بدون مهربانيهاي بي حدت... بدون عشق تو، هيچم...

مي داني
كه من دلواپس فرداي خود هستم مبادا گم كنم راه قشنگ ارزو ها را... مبادا گم كنم
اهداف زيبا را... مبادا جا بمانم از قطار موهبتهايت... دلم بين اميد و ناميدي
ميزند پرسه ميكند فرياد ...ميشود خسته... مرا تنها تو نگذاري ...
اگر باد
بودم می وزيدم، اگر ابر بودم می باريدم، اگر مهر بودم می تابيدم، اگر خدا بودم می
آفريدم تا بدانی دوستت دارم ....

ا

